خرید بک لینک
گاهی به صورت نا خودآگاه دست به کارهایی می زنید و بعد از مدتی متوجه می شوید که یکی از دوستان یا اقوام یا حتی افرادی که هفت کوه در میان با شما بیگانه اند ولی شما رقت قلبی نسبت به آنها داشته اید هم ، آن کار را انجام داده اند. گاهی این امر فراتر می رود و کاری که شما هنوز انجام نداده اید ولی به آن فکر کرده اید را افراد مذکور انجام می دهند .شاید عوام آنرا " دل به دل راه داشتن "معنا کنند ولی این حقیقتی فرا شناختی است ، به نام تله پاتی. گاهی امواج ذهنی بین دو فرد که به نوعی وابستگی فکری به هم دارند، آنقدر زیاد میشود که افراد تاب و توان ، تحمل فاصله ها را ندارند. فرض کنید آقای الف در گواتمالا و آقای ب در شاخ آفریقا باشند.اگر وابستگی فکریِ هم زمان بین این دو ایجاد شود امکان انجام کارهای مشابه و حتی تجربه احساسات مشترک بینشان زیاد است. به گونه ای که مثلا اگر آقای الف سردرد بگیرد آقای ب هم سر درد خواهد گرفت. القصه ،گاهی ما آدمها، حالمان مثل حال آقای الف تا ب میشود به گونه ای که گویی میانمان طنابیست که هردم قلبمان را به سمت یکدیگر میکشد. . نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 22:24 | لینک ثابت •

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 18:23

ظهر بود.هنوز سنی نداشت. تکه کلامش این بود "خدا بزرگ است".کنار جوی ناگهان پایش لغزید و افتاد.هر چه تلاش کرد نتوانست بلند شود.جاذبه زمین بد جور زمینگیرش کرده بود.محیط اطراف برایش شروع به رقصیدن کرد.آرام چشمانش را بست. دوباره باز کرد. اما هنوز آدمها و حتی درختان چنار و ساختمانهای بلندی که در کوچه یاس بودند، برایش می رقصیدند. ساختمانهای بلندی که اکثر اهالیِ آنرا می شناخت. یک سوم مردم کوچه یاس بخشی از پول شارژ ِ ساختمانشان را به او می دادند. دست کارش، تمیز بود. سرش را روی دستش که بر لبه جوی تکیه داده بود ، گذاشت.پایین چادرش، مثل فیتیله آب جوی را به خودش جذب کرد.پیراهنش هم خیس شد.بدنش آرام آرام احساس خنکی کرد.تمام گذشته اش مثل قطاری که آرام از ایستگاه حرکت می کند، از پیش چشمانش گذشت. ایستگاه اول: هشت نُه ساله بود.همه اعضای خانواده اش دور سفره ناهار جمع بودند.خانه بوی بادمجان تنوری و سیر می داد. مادرش ماهی تابه روحی که لبالب از میرزاقاسمی بود را وسط سفره پارچه ای راه راه گذاشت.شش قاشق روحی داخل ماهی تابه بود.پدر که بسم الله را گفت، شش دست مجهز به قاشق مشغول خوردن ناهاری شدند که نمی دانستند آخرین غذای دور همیشان است.مادر تازه دندان مصنوعی گذاشته بود.آرام آرام غذا را می جوید.هنوز فکّ ضعیفش قدرت خمیر کردن نان سنگک را نداشت. نان ها را لقمه لقمه کرده بود.یک پارچ آب یخ، چند لیوان بلوری سبزرنگ

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 18:23

.انتقالی بود.پایانِ دوره راهنمایی ،وسطای سال یهو در کلاس باز شد و خانم قاسمی ناظم مدرسه ، وسط زنگ تاریخ و جغرافیا ، بادختری که درکنارش ایستاده بود ،وارد کلاس شد. اسم و فامیلش را گفت و از بچه ها خواست با او دوست باشند.با شیطنت خاصی بچه ها را ور انداز کرد و بین چهل و چهار دانش آموزی که در کلاس بودند، صاف آمد و خودش را بین من و بهاره که دو نفره نشسته بودیم ، چپاند. خیلی زود یخش باز شد و زنگ تفریح را در کنار ما گذراند. خوشگل بود .چشمانی درشت با مژگانی که بی منت مشاطه فر خورده بود.دماغ کوچکی داشت با لبهای باریک صورتی.پوستش ولی گندمگون می زد. از قزوین آمده بود. مانتویی بود و همیشه ی خدا کاکلش از زیر مقنعه اش دزدکی بیرون میزد. موهایش برق عجیبی داشت . بدون هیچ ژل و روغنی. موقع صحبت کردن طوری از زبان دستش استفاده می کرد که فکر می کردیم دارد می رقصد. پنج شش سانتی از من بلند تر بود اما از بهاره دو سه سانت کوچکتر به نظر می آمد. صدایش گیرایی خاصی داشت طوری که همان اول کاری وقتی که خانم قاسمی او را تحویل کلاس داد و رفت همان موقع که میخواست خودش، خودش را معرفی کند، خانم مقدوری آنقدر از لحن صدایش خوشش آمد که گفت:" صدات برای گویندگی خوبه.قدرشو بدون" بعد چشمانش را نیمه باز کرد و با حالتی ناز او را نگاه کرد.دلم نگاه خانم مقدوری را میخواهد با آن حالت ناز.اوایل خیلی دوستش داشتم علی الخصوص که با

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 14:16

لازم نیست تمام شهر بفهمند! و تو باز به کسی بگویی  که به من بگوید چه کاری است اصلا؟؟ از این به بعد خودت بگو به خود خودم که مرا دوست داری نَفَس با نَفَس فرق دارد. # عادله_اسدی  

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 1:08

خیلی دوستش داشتم. خیلی. از همان موقع که خودم را شناختم احساس کردم تنها کسی که می تواند من را درک کند لیلی است. دوست و رفیق جینگ فاطمه. نمی دانم چرا؟ شاید حسادتهای زنانه که می گویند بوده یا شاید چیزی دیگر. دیگر برایم مهم نیست. آن روز که خسته و کوفته از کلاسهای طرحِ کاد برمی گشتم وقتی دیدم سر در خانه شان ریسه های رنگارنگ کشیده اند و جلوی درب خانه شان را آب و جارو کرده اند .وقتی دیدم یک گوسفند به تیر برق کنار خانه شان بسته شده، هر گزینه ای از ذهنم خطور کرد ،جز گزینه خدا حافظی لیلی با خانواده پدری اش. از همسایه روبرویی شان که مقداری کاهو و سبزی برای گوسفند می ریخت جریان ریسه ها را پرسیدم.منتظر بودم بگوید حاجی ای، کربلایی ای،کسی میخواهد بیاید، اما چرا هیچ پارچه ای نزدند؟ دلم هُری فرو ریخت ضربان قلبم آنقدر بالا رفت که صدایش را داخل گوشم به وضوح و با شدت می شنیدم. انگار قلبم را از سمت چپ سینه به گوشهایم برده باشند .استرس شدیدی داشتم. می دانستم که لیلی دختر دوم این خانواده شش دختری است. وقتی خانم همسایه گفت عروسی دخترشان است با عجله و ترس پرسیدم کدوم دخترشون؟؟خانم همسایه که از رنگ رخساره من سرّ درونم را فهمیده بود گفت: خاطر خواه کدومشون بودی؟ سرم را پایین انداختم. خون خونم را میخورد که گفت: نمی دونم میشناسیدشون یا نه؟ عروسیه دختر دومشون هاجر خانومه . _هاجر خانوم؟ مگه دختر دومشون لیلی

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 1:08

گفت در این شب یلدا ،فالی برای من بگیر ببینم جناب حافظ چه می فرمایند. آمد؛

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید..

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 16:11

صفحه بندی